|
ترادرگاه و در بيگاه خواندم
ترا در راه و در بيراه خواندم
نيامد از تو آوازي، مبادا
كه من اين قصه را گمراه خواندم
ترا در بند و د رپرواز خواندم
ترا در آخر و آغاز خواندم
نيامد از تو آوازي،مبادا
كه من بيهوده اين را باز خواندم؟
تو هستي! ديده اندت در صحاري
ميان عطر گلهاي بهاري
تو هستي ! گرچه در پاسخ به سوزم
به من نه گفته باشي، يا كه آري
من اينجا گم شدم فانوس من باش
رهي طي كردهام طاووس من باش
دراين امواج سخت پرتلاطم
چراغ راه اقيانوس من باش
مجالم ده كه بال و پر بگيرم
مرام عاشقي از سر بگيرم
زمانم اندك و وقت است جاري
نميخواهم رهي ديگر بگيرم
چه حاصل باغ را آبي نباشد
شبي باشد و مهتابي نباشد
پرنده پر زند زين سو به آن سو
ولي در دشت تالابي نباشد
چه حاصل ، خيز از آهو بگيري
پر پرواز از تيهو بگيري
نشاني بلبلي را بين گلها
ولي آواز را از او بگيري
چه بيتو بر فراز كوه باشم
چه در اعماق يك اندوه باشم
چه فرقي ميكند وقتي نباشي
كه تنها، يا كه در انبوه باشم
من اينجا آتشستم دود با تو
سكوتم. نغمهء داوود با تو
من از گلهاي داودي سرودم
وليكن قصهء نمرود با تو
بزن باران و باراني ترم كن به آن آبي كه ميداني ترم كن من از شب تا سپيده راه رفتم كم ار رفتم بيابانيترم كن بتاب و تابشت را بيشتر كن مرا با آسمانت خويشتر كن اگر ياران تو درويش هستند مرا از آن همه درويشتر كن عميدرضا مشايخي
|