تبليغاتX
امپراتور

 

 

 

 

 

 

 

قطار سوت می كشد و دور می شود

 

ازايستگاه خيس بدرقه

 

انبوهی از اندوه ، برمی گردد به ايستگاه

 

و سكوتی سرد بر ديوارها آوار میشود ...

 

 

 

اجازۀ سفر نداشتم !

 

چمدانی داشتم پراز خاطره 

 

كه به مسافری آشنا سپردم ...

 

 

 

دلم را برداشتم و برگشتم

 

و در ميان تـنهایـیـم گم شدم

 

درست مثل قطاری كه رفت ،

 

و صدای سوتش را تا ابد در من جا گذاشت ... 

 

 

+ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 17:57 سما |




 

      روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می‌كرد كه برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌كرد.از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می‌كرد، تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. 

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمأنینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی، ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می‌كنم»

سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكیش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دكتر كلی گردید.

آخرین روز بستری‌شدن زن در بیمارستان بود،به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تأیید نزد او برده شد، گوشه صورتحساب چیزی نوشت، آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از بازكردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت، مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد، سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد، چیزی توجهش را جلب كرد؛ چند كلمه‌ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند:  «بهای این صورت‌حساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»

ای کاش الان هم آدم‌ها اینطور بودند .......

+ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 13:27 سما |




 
 

اگر می‌توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آئینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
فقط یک نفس می‌توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپرد
اگر آسمان می‌توانست، یکریز
شبی چشم‌های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد
اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس‌انداز می‌کرد
اگر آسمان سفره هفت‌رنگ دلش را برای کسی باز می‌کرد
و می‌شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی‌ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می‌ایستاد
اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می‌توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می‌توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

 

+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 8:36 سما |




ما كه اینهمه برای عشق

آه وناله دروغ می كنیم

    راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

                              -كه بی دریغ-

   خون خویش را نثار می كنند

از نثار یك دریغ هم دریغ می كنیم

 

+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 8:35 سما |




 

 

 

هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد

شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت

و درد
هنوز دامنه دارد ...

 

+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 8:34 سما |




 

+ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 12:55 سما |




گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود

زندگی/ عشق/ اسارت/ قهر/ آشتی/

 همه بی معنا بود

+ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 12:13 سما |




 

 

+ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 12:10 سما |




 

 

+ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 8:23 سما |




 

 

 

پیشنهاد می‌کنم به این آدرس سر بزنید

http://www.photoblog.com/fatimapic1

شاهد عکس‌های قشنگی خواهید بود

+ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:37 سما |




 

اگه با بودن من غم تو دلت جون مي‌گيره
ميميرم که تا ابد قلب تو آروم بگيره
اگه با بودن من باغ تو ويرونه مي‌شه
ميرم اما مي‌دونم دل بي تو ديوونه مي‌شه...

 

+ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:32 سما |




 

در تنگناي غم ويران‌كننده هميشگي‌ام
در نوشته‌هاي بر جا مانده بي‌كسي‌ام
در نيستي‌هاي هميشه يكنواخت زندگي‌ام

فقط دنبال كسي مي‌گشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من او را نه براي خودم

بلكه براي دلم به زبان مي‌آوردم

من خود از‌ تنگناي بي‌كسي گذشته بودم

و مي‌دانستم چيست اين همه بي‌كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم

كسي نپرسيد چرا؟براي چه؟

اما همه مرا مي‌شناختند

آري براي من چيزي جز غم،

نمي‌توانست معناي يك بي‌كسي را بيان كند
اين بي‌كسي نبود كه مرا غمگين كرد

بلكه غم بود كه مرا بي‌كس كرد
اما آنقدر بي‌كس شدم

كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم

چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي‌كسي
آيا كسي داند چيست اين بي‌كسي من؟

+ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:29 سما |




 

 

قسمت شود اگر که نگاهي به ما کني
دل را دوباره از غم دنيا رها کني
من جان خود به پاي تو مي‌ريزم و تو هم
اي کاش درد کهنه دل را دوا کني
هر شب به عشق نام تو را خوانده‌ام رواست
نام مرا دوباره از لب شيرين صدا کني
آه اي غريبه من به نگاه تو قانعم
حتي اگر تو راه دلت را جدا کني
يک خواهش از تو دارم اگر فرصتش رسيد
فکري به حال اخر اين ماجرا کني
من سوختم به پاي تو اما نساختي
با من به جاي انکه فقط ادعا کني
رفتي بدون انکه دليلي بياوري
رفتي که در من آتش حسرت به پا کني
حالا يقين بدان تو که ان روز مي‌رسد
روزي که راز رفتن خود بر ملا کني
يک قول داده‌اي که بيايي دوباره باز
صد قول داده‌اي که به قولت وفا کني


 

+ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:12 سما |




 

 

امانم ده نازنینم تا دیگر بار

 

نفسی از عشق کشم در آغوشت.

 

گرچه نمی‌دانم از چه دلگیری،

 

 از من یا از زندگی، اما بگذار امشب را

 

و تنها امشب را در آغوشت بیارامم،

 

تا بند زنم شکسته چینی دلت را.

 

و پس از آن

 

آنجا روم که دیگر هرگزباز نبینی‌ام

 

اگر تو بخواهی و اگر روزی به یادم افتادی

 

در تاریک‌ترین گوشه دلت و در پنهان‌ترین کنج افکارت

 

باز خواهی یافت مرا اگر روزی به یادم افتادی.

 

+ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 8:5 سما |




 

 

 

مرغک آرزو امشب چه بی‌تاب

می زند پَردر دلم برای دیدن تو

ای تو را من خود، از خود رانده

سرگردان و آواره طفلک، مرغک بیچاره!

در شب ِ بارانی ِ چشمان ِ من مانده بی‌آشیانه

و من خیره مانده‌ام به کورسوی امید که تو را خواهم دید.

خسته از روزم سرم بر شانه‌های شب

چشم می‌گشایم در رویاء

که من در آغوش تو آرام خفته‌ام.

 

 

+ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 8:1 سما |




به خدای لبخند ..

به خدای شادی ..

به خدای همه آنچه که از خوبی‌هاست ..

به خدای همه آنچه که از زیبایی‌هاست ..

دل من غمگین نیست ..

دل من گمشده, شاید ؛ اما ..

دل من غمگین نیست ..

و شبی از شبها ..

در میان طپش عطر و نیاز خواهش ..

با حضور و نفس عطر دل انگیز خدا ..

آن دل گمشده را خواهم یافت .. .

 

+ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 7:54 سما |




 

قرار نیست که قرار هایمان را بگذاریم بر بی‌قراری‌های من ..؟

مگر قرار نبود تو ماه ِ تمام ِ من باشی و ..

من پر ِ پرواز ِ تو ..؟

مگر زمزمه هر روزت نبود ..

ای ستاره شبای مشرقی پر پرواز منو ازم نگیر ..؟

و من قول دادم تا همیشه پر پروازت بمانم ..؟

مگر غیر از این است که ..

من ماه تمام را در تو معنا کردم ..

و تو ماه ِ تمام ِ من شدی ..!

پس چرا هرچه بیشتر می رویم کمتر می‌رسیم ..!

تو ماه ِ تمام ِ من نیستی ..؟!

 یا من پر ِ پرواز ِ تو ..؟!

 

+ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 7:50 سما |




 

تو چه می‌دانی ..؟

من اینجا بس دلم تنگ است و ..

هر سازی که می‌خوانم بدآهنگ است ..!

+ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 7:49 سما |




Flashing Table Border Script New Page 1

Peygham Ro inja avaz konid


This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it ) -->

The script is running in the title bar!!


یکی از بهترین وبلاگهای ایرانی