تبليغاتX
امپراتور
 

دستی به آغوش غروب دنیا می‌اندازی
شکوفه‌ای
گلی می‌شود و شب
از بام‌ها و خیابان‌های شهر می‌گذرد
جهان
سودای حیات است و عشق
که در بوسه زمین و دریا
متولد می‌شود
دالانی که لبخند می‌زند
در ضربه‌های جنگلی که در منقار پرنده‌ای پرواز می‌کند
با درختان نیایش گر بی‌تفنگش
و صلحی که اندیشه نمی‌خواهد
هستی چه آرام است
بی‌فشار پنجه‌ای بر گلو
با بوسه‌ای بر لبان عشق
که آغوش دنیا
- در گرمای پوست و خون -
زمزمه‌ای
به ناتمامی ِ خود دارد
زندگی را می‌نوازی
- فاستو !
با بال‌های گشوده‌ای که خود شاخه سبزی است
در بامدادی بی‌زخم

+ شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 13:15 سما |




 

 

+ سه شنبه دوم بهمن 1386 16:10 سما |




 

+ سه شنبه دوم بهمن 1386 16:8 سما |




 

 

 

 

خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت

 اونوقت خدا رو حس مي كني كه داره صدات ميزنه

حالا دلت لرزيد ؟

حالا باور كردي خدا توي دل خودته؟

حالا فقط كافيه با خودت يه سبد تمنا ببري...

 تا با يك سبد پر از رحمت بر گردي ...

پس پنجره را باز كن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي چقدر دوستش داري

اگر آن قدر كوچكي يا خسته كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد تا بازش كني

آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز

+ سه شنبه دوم بهمن 1386 16:7 سما |




 

 

 

کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه فردا نبود ...

 

کاش بودی تا نگاه خسته ی من

 

بی خبر از موج و دریاها نبود...

 

 کاش بودی تا دو دست عاشقم

 

 غافل از لمس گل مینا نبود...

 

 کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پر سوز پرسرما نبود...

 

 کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعدتو این زندگی زیبا نبود...

 

+ سه شنبه دوم بهمن 1386 16:4 سما |




 

+ سه شنبه دوم بهمن 1386 16:3 سما |




Flashing Table Border Script New Page 1

Peygham Ro inja avaz konid


This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it ) -->

The script is running in the title bar!!


یکی از بهترین وبلاگهای ایرانی