تبليغاتX
امپراتور
 

 

 

+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 15:44 سما |




 

این هم برای تشکر از یک دوست صمیمی

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 15:42 سما |




 

 

سال نو مبارک

+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 15:40 سما |




 

 

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت بدان می نگری؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

 

+ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 17:47 سما |




+ یکشنبه بیستم اسفند 1385 16:34 سما |






+ یکشنبه بیستم اسفند 1385 16:32 سما |




+ یکشنبه بیستم اسفند 1385 16:31 سما |




 

 

 

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385 16:22 سما |




 

قشنگترين ترانه زندگي

 

حضور نت وجودت را در سنتور جاودانه حیات گرامی می دارم و از خدا عمری سرشار از معنویت و صفا برات آرزو مي‌كنم.

 

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385 16:4 سما |




 

 

 

الهی العفو

 

 

خدایا امروز من یه بنده گنه‌کار سرا پا تقصیر اومدم به درگاهت تا با تو حرف بزنم و بهت بگم من ....

 

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385 16:0 سما |




 

 

 

 

 

وقتي كه حقيقت نيمه روشنه،


وقتي كه هوا مه‌آلود و آسمان از ناپاكي‌ها بغض كرده


چه‌مي‌شود گفت: جز سكوت


كه بلندترين واژه فرياد است.

 

 

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385 15:24 سما |




 

 

 

 

 

  وقتی می بخشيم ,


كه چيزی نداريم , جز عشق

وقتی غمخواريم ,كه بی درديم

وقتی سير آفاق می كنيم ,

كه شيفته ی سرابيم

وقتی دل می بنديم , كه دل سرديم

وقتی بيدار می شويم ,كه مرده خوابيم

و تابوت

تابوت يك استثناست

وقتی می رسد

كه باری پوشانده است ما را

چــــون خــــــط ســــرنوشــــت

 

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385 12:50 سما |




                                        

                                                                                

                                      بزرگ عمل کنید

                                     بـزرگ بیندیشید

                                      بــزرگ باشـــید

+ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 16:40 سما |




 

 

Image hosting by TinyPic
 
 
 
 
یادم باشه: حرفی نزنم که دلی بلرزه و خطی ننویسم که کسی را آزار بده.
 
یادم باشه:  كه روز و روزگار خوش است و تنها دل منه که دل نیست. 
      
يادم باشه: جواب کینه رو با کمتر از مهر و جواب دورنگی رو با كمتر  ازصداقت ندم.  
 
يادم باشه: سنگ، خيلي تنهاست بايد با او هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكنه.
 
يادم باشه:  براي درس‌گرفتن و درس‌دادن به دنيا اومدم نه براي تكرار اشتباهات گذشته.
 
يادم باشه: هرگاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي‌زباني كه به سوي قربان‌گاه مي‌ره زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم.
 
 يادم باشه گره تنهايي هر كسي فقط به دست خودش باز ميشه.
 
يادم باشه: تا هيچ وقت لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمونم.
 
 یادم باشه: باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاه‌ها نور بپاشم.
    
 یادم باشه از چشمه، درس خروش بگيرم و از آسمان، درس پاك‌زيستن.
 
 
 
          خدايا منو تو اين راه ثابت‌قدم نگه‌دار
 
 
  
+ چهارشنبه نهم اسفند 1385 16:23 سما |




 

 

نظرتون درمورد این چهره معصوم چیه .باورتون میشه حاضرم کل داراییم رو بدم تا بتونم دوباره این دنیای پاک رو از سر بگیرم .اگر میشد چی میشد؟ نظر شما چیه؟  

 

 

+ چهارشنبه نهم اسفند 1385 14:46 سما |




 

Please don’t leave

Don’t leave me

If the world were like a flower

it would be a better world

If you give me affection

The way I love you

The truth is that I love you 

+ سه شنبه هشتم اسفند 1385 16:22 سما |




آقای ایکس به من قول داده بود یه کلاس برام بذاره ولی هر روز فقط قولش رو بهم میده و عملیش نمی کنه میگید باهاش چکار کنم؟
+ دوشنبه هفتم اسفند 1385 16:51 سما |




 


شب هجران چه تاريك است و دلگير  

چــرا ايــن آسمان ماهى ندارد

تو گويـــى رستن از چنگ تو اى غـم

به شادى لحظه اى راهى ندارد

چه كس گفته كه روى ماه رويــــــان

وصــال دور و جانــكاهى نـدارد؟

و يا راه رسيـــــدن تا به معشــــــوق    

خس و خاشاك يا چـاهى ندارد

منم آنكس كه غرق بحر هجر است

چه كس گفته كه آن ماهى ندارد

نبايـــــد كـرد شكـــوه از غـــم و درد

جز اين گاهى دلـم راهى ندارد

 

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385 16:45 سما |




 

 

 

 

امروز تصمیم دارم به مناسبت میلاد گران‌بهاترین گوهر زندگیم شعرهای دلخواهش رو تو وبلاگم بنویسم خوشحال میشم نظرتون رو در مورد اون‌ها بدونم.

                                                           

                                  ز حسن نیمرنگ یار، بزمم روشن است امشب

                                  اگر مجنون شوم منعم مکن، حق با منست امشب

                                           ز پیکان دو مژگان تو ای یار کمان ابرو

                                      دلم چون لانه زنبور، روزن روزن است امشب

دو دستم گردن یار و، دو دستش ساغر مینا

پیاله دم به دم، در گردش گردیدن است امشب

رقیب زشت بی‌معنی، به فکر بردن یار است

نمی‌داند که دلبر با من مسکین، به یک پیراهن است امشب

نمیدانم چراغ کیست، می‌سوزد در این محفل

موذن را غلط گفتم، قمر در عقرب است امشب

شکستم شیشه عهد رقیبان، با تو بنشستم

تو هم ظرف گله بشکن، که بشکن بشکن است امشب

رقیبان جمله در خوابند، من و دلدار بیداریم

اگر راز دلی باشد، مجال گفتنست امشب

قدح بشکست و دل بشکست و جام باده هم بشکست

خدایا در سرای ما، چه بشکن بشکنست امشب

اگر از آسمان خنجر ببارد، بر نمی‌گردم

دو دستم گردن یار و دعای جوشن است امشب

الا ای ماه کنعانی، به روزن‌ها تماشا کن

که خورشید جهان آرا، مهمان من است امشب.

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385 16:24 سما |




               

                   

                              کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

                              کاش برگ‌های آخر تقویم عشق، حرفی از یک روز بارانی نداشت

                               کاش قلبم درد تنهایی نداشت سینه‌ام هرگز پریشانی نداشت

 

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385 16:12 سما |




 

 

 

 

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

 

چشم من چشمه زاینده اشک

گونه‌ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی در آب

در نگاه تو تهی می‌شدم از بود و نبود

 

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی‌باران

پوشانده آسمان را یکسر

 

ابر خاکستری بی‌باران   دلگیر است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس

 سخت دلگیرتر است

 

شیشه پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکوفایی گل های امیدم را

در رویاها می بینم

و ندایی که به من می گوید:

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است

دل من خواب پروانه شدن می بیند

صبحگاهان خورشید

اولین تابشش از دیده من

شبنم خواب مرا می چیند

 

آسمان ها آبی

پر مرغ صداقت آبی است

دیده در آیینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

 

غم به من می گوید:

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و هی گشت  و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا آدمیت برنگشت

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محبت نابجاست

قرن ما هان قرن انکار خداست

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک دختر بیمار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه آن نامردمان با جان انسان می کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود در روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است. 

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385 15:56 سما |




 

 

به کلبه عشق «سما» خوش آمدید

+ یکشنبه ششم اسفند 1385 16:12 سما |




Flashing Table Border Script New Page 1

Peygham Ro inja avaz konid


This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it ) -->

The script is running in the title bar!!


یکی از بهترین وبلاگهای ایرانی