تبليغاتX
امپراتور
همیشه دوست دارم

 

ارتش، افتخار ملت

 

سلام بر شیران بیشه ایران، سلام بر غیور مردان صحنه نبرد، آنان که بارقه عشق و امید را در رگ و ریشه وطن تزریق نمودند. دلاور مردانی که در خونشان عشق جاری بود و در نگاهشان امید موج می زد، مردان خدایی که از تبار آسمان بودند، آسمانی زیستند تا آسمان باقی بماند.

سلام بر ستاری ها، بر خرازی ها، بر لشکری ها ...

سلام بر لاله های جان بر کف ایران، آنان که چاردیوار قلبشان پر شده بود از عشق به خدا و میهن، آنان که در حریم وصالشان جز عاشقی واژه ای معنا نداشت. سلام بر شهامتشان، بر دلیریشان و بر مردانگی شان، آنان که تاریخ را به گونه ای دیگر نگاشتند، سلام بر آنان که نامشان و یادشان خاطرات انقلاب را برایمان به تصویر می کشاند، آنان که به همت بلندشان نام ایران، برای ابد سبز و سربلند باقی ماند.

سلام بر نام آوران میهن، آنان که در اوج ظلم و ستم پهلوی با مردم یکرنگ و یکدل شدند و میان آنها و مردم جز هیچ، چیزی یافت نمی شد، مردمی که مردمی بودند، سراسر عشق و خالصانه به مردم پیوستند و آنچه داشتند در طبق اخلاص به مردم هدیه کردند، گام هایشان با مردم همگام شد و رنگشان یکرنگ با جماعت، تا مسند ظلم و ستم واژگون شود و رنگ تاریخ به سپیدی مبدل شود، آنان که از سیاهی گریزان بودند، آنان از جنس نور، نه! خود نور بودند، آنان که بر سجاده عشق، نماز عاشقی خواندند.

مردمی که در صحنه سخت نبرد حق علیه باطل، چون ستاره می درخشیدند تا آسمان کشور همیشه آبی و صاف باقی بماند و در پیکار با ظلم چون حر شدند و به راستی به آزادگی رسیدند. آری، از مردان خدایی سخن می گویم، آنان که جنگیدند تا من و تو، ای جوان، امروز آرام و آسوده، بر سر کلاس درس بنشینیم و ادامه درس عاشقی را بیاموزیم و از گذشتگان تاریخ، از مردان بزرگ روزگار، فداکاری را، ایثار و دلدادگی را بیاموزیم؛ آنها جان دادند تا من و تو جان بگیریم، تا دوباره قلم بگیریم، بنویسیم، بخوانیم، بگوییم.

آری، بگوییم به کودکانمان، به آینده، به زمان، به فرداها، بگوییم که چگونه راه و رسم آزادی را آموختیم، چگونه به قله آزادگی، صعود کردیم.

من از ارتشیان سخن می گویم، از قهرمانان، نه، از پهلوانان کشور، آنان که اسمشان، به رسم پهلوانیشان، اسطوره شد و بر جای ماند. آنان که بر پیکره زمان، جان دادند، آنان که من و تو را، درس آزادگی آموختند، درس عشق. آنان که بیستون مردانگی را، چون فرهاد کندند و از من و تو شیرین ساختند تا بمانیم، بخوانیم، بگوییم.

مگر می شود در لا به لای صفحه به صفحه تاریخ، عبورکرد و از آنان که به تاریخ رنگ و جلا دادند، سخن نگفت، مگر می شود از جاده های باور، عبور کرد و به این ها که به این جاده، باور دادند، سخنی نگفت. اصلاً مگر می شود از آنها نگفت و ننوشت؟ مگر می شود از صیاد شیرازی گذشت، از کشوری عبور کرد؟ مگر می شود نامشان را دید و سکوت کرد؟ چراکه به بیان مقام معظم رهبری ارتشکلمه ای طیبه است و ارتشیان افتخار ملت هستند.

تقویم را که ورق می زنیم، مگر می شود از این روزهای پرخاطره، فاکتور گرفت و اصلاً نامی از آنها، به میان نیاورد؟ می شود؟!!! می شود از گذشتگانشان گذشت و از نامشان بی تأمل رد شد؟ کمی آهسته تر رویم، کمی تأمل کنیم...

باشد که یادمان بماند، ما زنده ایم چون آنها از خود، گذشتند، از خانواده شان، دست کشیدند تا من و تو با هم، خانواده ایران را بسازیم.

پس برادرم، خواهرم، عزیزم، یادمان باشد از سر کوی معشوق که می گذریم، یادی، نامی، نشانی از دوست هم بگیریم که عاشقانه جان به جان آفرین تسلیم نمودند، تا من و تو امروز باشیم، بمانیم و از برای فردایی بهتر، بخوانیم و ایرانی آباد را بسازیم برای فرزندانمان.

ای ایرانی همواره ایرانی بمانی و برای ایران گام برداری.

 

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 14:52  توسط سما | 



....                     
تو نبودی و در نهان خانه دلم جایت خالی بود.......           
تو نبودی و باز به تو وفادار بودم........
تو نبودی و جز تو هیچ کس را به حریم قلبم راه ندادم......  
و تو آمدی.از دوردستها......                              
از سرزمین عشق......                                                                   
تو مرا با عشق آشنا کردی.....                            
با تو تا عرش دوست داشتن سفر کردم........            
تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختی..........        
با تو کامل شدم.......                                    
با تو بزرگ شدم......                                   
با تو الفبای عشق را اموختم.......
ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
به تو و کلبه عاشقمان بالیدم.......
تو نیمه گمشده ام شدی........
حال که اینچنین شیفته توام باش تا در کنارت آرامش بیابم....
حتی برای لحظه ای از من جدا نشو......
بدون تو دستم سرد است........
بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است......
به حرمت عشقمان...
به حرمت لحظات زیبایمان..........
مرو که بی تو من هیچم.......
بمان با من.....
بدان که تا ابد نام تو بر قلبم حک شده........
بدان که عشقمان همیشه پاک خواهد ماند.............
به وفایم ایمان داشته باش...............
تا به تو نشان دهم معنی واقعی واژه عشق را


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 16:50  توسط سما | 
 

 

 

Persian20.ir فروشگاه فارسی زبانان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 14:41  توسط سما | 
 

 

WWW.MEHMON-NAVAZ.BLOGFA.COM

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:46  توسط سما | 
 
 
 
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
 بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
 بس کنید
ای نگهبانان آزادی
 نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
موج خون است ایم که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
گر نه کورید و نه کر
 گر مسلسل هاتان یک لحظه سکت می شوند
 بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وححشت سوگواری می کنند
 بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
 کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
 بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
 دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
 گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست
 با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
 فکر مادرهای دلواپس کنید
 رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
 بس کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 16:9  توسط سما | 
 

 

 

  

سلام  ...

فرسنگ ها دوریم از هم هر چند که ...

با اینکه دستهای دعای تو کوچک است

خورشید در حضور خدای تو کوچک است

ای سبز پوش تازگی تو همیشگی ست

شور بهار پیش هوای تو کوچک است

تو عشق را به ثانیه ها یاد داده ای 

پروانه ای ! که شمع برای تو کوچک است

وقتی که با وقار به من خیره می شوی

جان را اگر کنم به  فدای تو کوچک است

هر چند گفته اند ولی فکر می کنم

حتی بهشت نیز به پای تو کوچک است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 19:8  توسط سما | 
 

 

 

 

نیستی حاله من خرابه

نیستی دستام سرده سرد

چشمام تورو با اون دیدو

دلم باور نکــــــــــرد

نیستی و هوای این گریه

داره بغضمو میشکنه

من مردمو دستای تو

قاتل مــــنــــه

رفتی از این آغوش چه راحت

وباز منم تنها و خاموش چراغت

چه بی اعتنا رفتی نفهمیدم

حس من واست یه تفریحه

تو که میدونستی وجود تو ترک دردهاست

تومیدونستی نبود تو مرگ فرداست

ولی آروم آروم زیر بارون داغون

قدم میزنم وتوهم شادی با اون یارو

سراپا گوش بودم وقتی تو داشتی حرفی

حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی

باشه منم میزنم رگ این گردن

که رفتم و دیگه پیشت بر نمیگردم

ولی روزی رو میبینم که یارت سیره

از تو و یکی دیگه از کنارت میره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 14:51  توسط سما | 

 

     

 

 

                               آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم 


                     و به جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت 


                                 شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!! 


                              تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم 


                             حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم

 
                           بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم 


                                              دوستت دارم .

 

                                                     دوستت دارم .

 

                   دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:59  توسط سما | 

عشق

                 عشق

                             

زندگي چيست اگر خنده است چرا گريه مي کنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده مي کنيم ؟اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم؟اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم؟ اگه عشق نيست چرا عاشقي ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:57  توسط سما | 
 

 

 

وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَأَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ

 

 بگو پروردگارا مرا در جايى پربركت فرود آور [كه] تو

نيكترين مهمان‏نوازانى

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 14:49  توسط سما | 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 14:51  توسط سما | 
 

 

سبب منم که می شکنم

                  اما حرفی نمی زنم

اگرهیچ کس برام نموند

               واسه اینکه سبب منم

 

 

 

کاش بدونی ماتم دنیام

              بی تو فقط گریه می خوام

 

کی می دونه این حسرتا

             چه کرده با روز و شبام

 

تو زندگیم یه دنیایی

             یه کابوسم تو رویای

 

یه پائیزم تو بهاری 

             من یه مرداب تو دریایی

 

از این گریه چه می دونی

              نه دردمی نه درمونی

 

به چه امید می خوای باشی

            که پیش دردام بمونی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 14:48  توسط سما | 

      

ترا درگاه و در بي‌گاه خواندم

ترا در راه و در بيراه خواندم    

نيامد از تو آوازي، مبادا    

كه من اين قصه را گمراه خواندم       

         

ترا در بند و در پرواز خواندم    

ترا در آخر و آغاز خواندم 

نيامد از تو آوازي،مبادا  

كه من بيهوده اين را باز خواندم؟ 

             تو هستي! ديد‌ه اندت در صحاري

ميان عطر گل‌هاي بهاري    

تو هستي ! گرچه در پاسخ به سوزم      

به من نه گفته باشي‌، يا كه آري

 

من اينجا گم شدم فانوس من باش

رهي طي كرده‌ام طاووس من باش

دراين امواج سخت پرتلاطم

چراغ راه اقيانوس من باش

   مجالم ده كه بال و پر بگيرم

مرام عاشقي از سر بگيرم

زمانم اندك و وقت است جاري

نمي‌خواهم رهي ديگر بگيرم

چه حاصل باغ را آبي نباشد

شبي باشد و مهتابي نباشد

پرنده پر زند زين سو به آن سو

ولي در دشت تالابي نباشد

چه حاصل ، خيز از آهو بگيري

پر پرواز از تيهو بگيري

نشاني بلبلي را بين گل‌ها

ولي آواز را از او بگيري

     چه بي‌تو بر فراز كوه باشم

چه در اعماق يك اندوه باشم

چه فرقي مي‌كند وقتي نباشي

كه تنها، يا كه در انبوه باشم

من اينجا آتشستم دود با تو

سكوتم. نغمهء داوود با تو

من از گل‌هاي داودي سرودم

وليكن قصهء نمرود با تو

      بزن باران و باراني ترم كن


به آن آبي كه مي‌داني ترم كن


من از شب تا سپيده راه رفتم


كم ار رفتم بياباني‌ترم كن


بتاب و تابشت را بيشتر كن


  مرا با آسمانت خويش‌تر كن


اگر ياران تو درويش هستند


مرا از آن همه درويش‌تر كن
                                                                                     

                                                 عميدرضا مشايخي

    

 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 14:44  توسط سما | 
 

 

 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسر شستند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم سر عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 10:37  توسط سما | 
 

دوست‌داشتن کسی که لیاقت دوست داشتن ندارد اسراف محبت است

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 12:36  توسط سما |